خرید بک لینک

عموم عزیز و ایشالا و به امید خدا گرامی، سلام. 

امروز هم از آن روزهایی ست که وقتی پست قبل و قبلی و قبل ترش را نوشتم از آن روزها بود. روزی بود که دوست داشتم کمی بنویسم. و مثل نود و نه درصد مواقع توی ذهنم نوشتم، یعنی گفتم ولی عملا فاز نوشتن گرفتم. ولی جواب گو نبود، برعکس نود و نه درصد مواقع. 

در همان حین تصور مضحک و کاذب نوشتن بودم که چند تا سوال همچین جیگرم را با کفگیر برداشت و شتلق از آن طرف کوبید ته ماهی تابه ی درونم. و جلز و ولزم ررررفت به هوا. خب فکر کردم یعنی میشود آدم یک دوستی داشته بباشد که بشود مثل دوست بندیکت کامبربچ توی پاتریک ملروز. و خیلی خیلی دلم خواست که بخودم بگویم البته ! البته که هست. اگر تو عرضه نداری یکی پیدا کنی دلیل نمیشود که نباشد. ولی منطقی که در طی بیست و هفت سال با سوهان تجربه ساییدم و ساییدم تا شکل الان را گرفت، به هیچ زبانی حاضر نبود زیر بار برود و میگفت البته که نه! البته که اگر باشد لااقل تا شعاع پانصد کیلوممتری من نیست. 

بله. امروز روز مزخرفی بود که به زور چنگ و دندان توانستم تبدیلش کنم به یک روز معمولی و برای همین حال الانم یک جورهایی شبیه حال این وقت شب روزهای خوبم است. هرچند که سوالهای انگشت شمار و تکان دهنده ای که امروز از ذهنم گذشت و تک تک شان سرایست بازرسی اعصابم به دلیل عدم به همراه داشتن گواهی نامه یا جواب آدمیزادی مورد تایید قانون طبیعت، گیر کرده و به پارکینگ منتقل شدند، ولی لااققل حالم بهتر شد از روزهایی که بدون همین چس مثقال فکر کپه میگذارم. 

خب، فکر نمیکنم از پاراگراف قبل چیزی بفهمید. پس پیشنهاد میکنم اصلن فکرش  راهم نکنید که بخواهید بفهمید و به پاراگراف بعد رجوع کنید. راستش خودم هم فکر میکردم که فقط خودم میفهمم ولی میبینم که اصلن قرار نیست فهمیده شود بعضی منظورها. یاشاید بعضی منظورهای من جهت فهمیدگی بهینه میبایست غیرقابل فهم باشند. 

انی وی. یکی دیگر از این سوالها درواقع بیشتر شبیه  آرزو یا بهتراست بگویم رویا بود. از آن رویاهایی که همه مان داریم و باعث میشود در لابه لای کارهای روز مره، یعنی آن وسط مسط ها وقتی مثلن توی ایستگاه اتوبوس نشسته ایم یا توی مترو و منتظریم فقط دوتا ایستگاه کوفتی مانده هم بالاخره رد بشود و برویم سراغ کاربعدی، آن را ببافیم و در میانه این تصور دور از دسترس یک آآآآآآآآآآآآآآآآآآآه کشدار بکشیم. بعد چشممان را بدوزیم به نقطه ای (شده ده درجه آنطرف تر نگاه خانمی که نشسته رو به رو و زل زده توی صورت شما که ببیند مبادا این آه یک آه باشد مثل آه هایی که از لذت و رضایت و آرامش رد میکنیم!)

خب، توی دیوار روبه رو یک نقطه ای هست که هم به خانومم چادری و خیره ی روبه رو جواب مورد علاقه اش را میدهد هم کمک میکند مجبور نباشیم که مسئولیت آه از نهاد برآمده مان را به گردن بگیریم. 

نمیدانم. اصلن چرا اینقد حاشیه دار مینویسم وقتی میدانم که نباید اینقد زر بزنم درحین نوشتن. اصلن کارم شده که بدون حاشیه بنویسم ولی انگار این بیماری مثل طاعون افتاده به قلمم و درمان پذیر هم نیست. قرار نبوده باشد و قصد درمان یافتن هم در صد کیلومتری افکارم به چشم نمیخورد. پس متاسفانه باید بگویم که چاره ای نیست. من اگر برای حودم باشم مینشینم اینجا، میگویم و میگویم و میگویم. شده یک صفحه در مورد رویایی مینویسم که با آه از نهاااااااااد ما آدم ها برمیآید و خیلی خیلی غم انگیز تر از این کلمات کلیشه ای است، هرچند که همه شما میدانید چه حسی ست ، ولی من بازهم میخواهم بگووووووویم. و سرانجام میبینیم که از اول صفحه نوشتم و نوشتم و شروع کردم با نام یاد یک جمله. یک جمله که شاید آآآآآآخر صفحه و حتی شاید هم در پی نوشت بنویسم. 

بله. حاشیه ی من کمی بیشتر از یک حاشیه است، مثل یک بلوار یا ساخل است بیشتر، حاشیه بهتر است بیاید و لنگ بیندازد. چرا؟ 

جون آن سوال لعنتی که کلی مرا گرفتار خود کرد، همان رویایی بود که گفتم شاید نوشتنش بیشتر اثر بخش باشد تا بافتنش ... و آن چیزی نبود به جز این: آآآآآآآاخیییییییش یعنی چی میشد اگه میشد من میتونستم خفه شم و جلوی دهنم رو بگیرم. چی میشد اگه من شخصیت مزخرف ژنتیکی خانواده پدری ام را به ارث نمیبردم و ذره ای از صبر و سکوت بو میبردم؟ چی می شد واقعا؟ چطور میشه واقعا؟ فقط یکی بگه به من چططططططططور؟؟؟

و بعله... همین نیم وجب سوال بود که امروز مرا طوری رقم زد که برگردم به آخرین روز مثل امروز! یعنی روزی که به اینجا آمدم که چیزی بنویسم که احساس کردم نیاز است آنرا بنویسم. این طور روزها چهار پنج سالی میشود که در زندگی من از طلا کمیاب ترند و از آب حیاتی تر. و خب، خوبم چون اینجا هم. 

دلم برای چهار دیواری ام تنگ میشود. برای اینهمه کنترل و اختیاری که در همین صفحه ی کوچولوی نوستالوژِیکی دارم که ده دوازده سال است بلاگفا به من داده و آآآآآآآآییییییییی من چه چیزها که در آن ندیدم. چه چیز ها که روی این صفحه هک نکردم و چه چیزها که اینجا حس نکردم. 

شاید اصلن همین باشد بهترین دوست پاتریک ملروزی من. هوم؟ هیچ کس اینجا نیست. 

میدانم که هیچ کس نیست. میدانم که رهگذرهم اگر گذرش بیفتند به اینجا میرود و اگر هم بماند من حتی نمیفهمم و شش ماه بعد شاید رد پایش را ببینم. ولی بهترین نکته اش اینجاست که اینجا فقط من لااقل هستم. که من یک انعکاس دارم توی یک آینه که خودم آنرا با قلموی دستور زبان و گواشهای لغت مانند ذره ذره به تصویر کشیده ام. 

شما تصویر مرا در اینجا میبینید و من آینه ای ناب و بی مرز که میتوانم همیشه در آن حرف های واقعی بزنم. حتی اگر بخواهم فوش ک دار هم بدهم و حتی اگر بلاگفا مثل شش هفت تا وبلاگ قبل بیاید و اینجا را تخته کند، باز من برگردم یک وببلاگ جدید بسازم و وسایلم را به صورت شخله ای منحصر به فرد خودم پهن کنم وسطش. وسط این صفحه ی سفید. 

ای کاش میشد برگردم به اینجا و در حاشیه های عزیزم عوطه ور بشوم. شاید این کمک میکرد که سکوتم را پس بگیرم. و حاشیه هایم را برای کسی نگهدارم که قدر دانش باشد. 

آها. یک سوال دیگر هم این بود. چرا باید محبتت را از آدمها دریغ کنی تا بتوانند قدردانش باشند؟ چرا نمیشود وقتی که تو تلاش میکنی بهترین باشی، بهترین متن را بنویسی و بهترین کاررا تحویل کارفرما بدهی، کارفرما کاری کندکه تو دلت بخواهد بهتر از بهترین را هم به او بدهی. درعوض این دلهره را به جان تو بیندازد که هرلحظه ممکن است به تو احتیاجی نباشد و تو دوباره ول بشوی توی دریای روزهایی که با هییییییچ امیدی و هیچ دلیلی چشم باز میکنی. و مجبوری باز ببندی شان وگرنه تا شب غصه میخوری که حتی پول نداری سیگار بخری. روزهایی که صبح هم باید به یک قرص خواب پناه ببری وگرنه چه آآآآآآآآآه هایی که از نهادت بر نمی آید با لحظه لحظه اش. 

خب مهم نیست. لااقل الان میتوانم بگویم که خیلی خیلی خوبم وقتی میبینم که امروز و فردا و ایشالا روزهای بعدم از این روزهای بی کاری نیست. لااقل یک کاری میکنم که میدانم فردا میتوانم پول سیگارم را دربیاورم. پول پس اندازو پول جداشده برای دست یابی به رویاها که هیچ، لااقل دستم جلوی کسی که زیر بولدوزر خردم کرد دراز نمیشود و آآآآآآآآآآآخ که چه خوب است اینطوری. از خواب بیدار میشوی و با خودت میگویی اشکالی ندارد . 10 ساعت بیدار میمانم و آخ میکشم ولی لااقل فردا دوباره حس میکنم که قوی ام. که بی نیازم. و میتوانم بلخره یک روزی قدم به قدم به رویاهای لعنتی و دلفریب و عزیز تر از جانم برسم. 

انی وی. شب بخیر دیگر. من رفتم گایز :)

برچسب: نویسنده: امیر اکبری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 18:23

صفحه بندی